این آخریا غذا نمیخورد، حرفم نمیزد، از جاشم بلند نمیشد، فقط ما ها رو که میدید، میگفت به پسرم بگین یادش نره که نباید سن منو رو قبرم بنویسه، میگفت مردم که رد شن و سنمو ببینن، یه فاتحه هم نمیخونن، میگن این عمرشو کرده...
بیشتر که گیر میدادیم چرا چیزی نمیگی، میگفت آدم سنش هر چی بیشتر میشه سوراخ گلوش تنگ تر میشه، اون یکی سوراخش گشادتر...
این روزا حداقل چیزایی که مطمئنم ندارم، دل و دماغن، تصمیم گرفتم همه کلاغای دانشگاهو آب میوه مهمون کنم، هر جایی که اونا بگن...