تبليغاتX
راننده تاکسی
راننده تاکسی
اینجا همه چی مرتبه
سه شنبه هفدهم آذر 1388
هیچ چیزی به اندازه وقتی که میفهمی بزرگترین الگوی زندگیت یه گند گنده بالا آوردهء آرامش‌بخش نیست...

( با تشکر از همه عمو مسعودای جایزالخطای دنیا )

+ نوشته شده در 15:26 توسط راننده تاکسی.
جمعه بیست و نهم آبان 1388
به نظرتون اینکه سرعت انتقال و انتشار آنفولانزای خوکی تو آدما بیشتر از خوکاست نگران کننده نیست ؟

پ.ن: خرابی کامنتینگ کار من نبوده...

+ نوشته شده در 10:32 توسط راننده تاکسی.
دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388
باحال بود نه ؟ من تو جوونی هام ازین سوتیا زیاد دادم پسرم. یادم بنداز بعداْ سر فرصت قضیه به دنیا اومدنتو هم برات تعریف کنم...

+ نوشته شده در 20:42 توسط راننده تاکسی.
دوشنبه یازدهم آبان 1388
صمیمی...
با من تعارف نکن، من و بابات رفیق گرمابه و گلستان بودیم، تقریباً همه جای همو دیدیم...
+ نوشته شده در 18:40 توسط راننده تاکسی.
جمعه هشتم آبان 1388
رویا...
یه عمر روی "خوشحالی بعد از گل" تمرین کردیم بدون اینکه حتی یه دونه "شوت به سمت چارچوب" تو کارناممون باشه...

+ نوشته شده در 19:51 توسط راننده تاکسی.
پنجشنبه هفتم آبان 1388
- یکی از خوبیای زندگی همین کوتاه بودنشه. آدما تا سننشون زیاد میشه شروع میکنن به حسرت خوردن برای شانسای زیاد موفقیتی که داشتن و کارایی که اگه سمتش میرفتن زندگیشون متحول میشد. خیلیا حتی بعد از شصت هفتاد سال نمیفهمن یه آدم میتونه تو خیلی از زمینه ها استعداد نداشته باشه. آدم باید اولین کاری که میبینه توش موفقه رو دو دستی بچسبه و ادامه بده...

- حق میگی خداییش. دمت گرم این لبوهات هم حسابی پختست...

+ نوشته شده در 20:40 توسط راننده تاکسی.
سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388
چشماتو ببند، دیگه نمیخوام چیزی بشنوم...

+ نوشته شده در 18:0 توسط راننده تاکسی.
یکشنبه بیست و ششم مهر 1388
دختر عجیبیه، شاید باورش سخت باشه، ولی واقعاً با چشماش باهام حرف میزنه، بازم خدا رو شکر، حداقل خوبه که با دماغش غذا نمیخوره...
+ نوشته شده در 18:26 توسط راننده تاکسی.
دوشنبه سیزدهم مهر 1388
اینطور که از شواهد و قرائن پیداست، کافیه جای شامپو بدن و شامپو سرمو عوض کنم تا همه‌چی حل شه...

+ نوشته شده در 22:14 توسط راننده تاکسی.
پنجشنبه نهم مهر 1388
البت امیر خان تو این قضیه تقصیراتی نبود، نیگای دختره، عینهو دریبل‌شوتای سلطان، گلش ردخور نداشت، یه‌وقت می‌گفتن علی‌آقا رو یه دسمال کاغذی یازده تا بازیکن آبی رو هولولو. گاهی وقتا پیش میاد آدم نمی‌فهمه از کجاش خورده، وقتی علی‌آقا توپو چِسبوند به طور آبیا، من خودم پشت دربازه واستاده بودم، ناصرخان اصلاً نفهمید توپ از کجاش رد شد تو بمیری...

خسرو شکیبایی( کریم )/ چه کسی امیر را کشت

+ نوشته شده در 13:45 توسط راننده تاکسی.
سه شنبه هفتم مهر 1388
دلداری...
دیشب فهمیدم یه بازیکنی بوده که تو یه بازی ملی دو بار به تیم خودشون گل زده، حالا اشکاتو پاک کن، می‌بینی؟ اگه خوب بگردی همیشه آدمای بدبخت‌تری هم پیدا میشن...
+ نوشته شده در 14:6 توسط راننده تاکسی.
جمعه سوم مهر 1388
شناخت نسبی...
نه مهندس، خدا اگه خر خودشو میشناخت، بهش شاخ می‌داد که اینجوری براش عقده نشه هی جفتک بندازه...

+ نوشته شده در 20:39 توسط راننده تاکسی.
دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388
چشچرونی...
پیکان حرکت کن، پیکان حرکت کن،

سرنشین عقب موتور، سرنشین عقب موتور، خانوم خودتو جم و جور کن...

+ نوشته شده در 8:11 توسط راننده تاکسی.
یکشنبه هشتم شهریور 1388
از زندگی...
آدما بطور متوسط یک‌سوم عمرشون، خوب زندگی می‌کنن، بقیشو بیدارن...

+ نوشته شده در 22:17 توسط راننده تاکسی.
سه شنبه سوم شهریور 1388
دونفره...
مممم، زیاد نگذشته ازون وقتا، ولی احتمالاً خیلیاتون یادتون نبود یه زمانی صندلی جلوی تاکسیا دو نفره بود

همیشه همینطوره، بدون اینکه کاری از دست حافظه بر بیاد، آدما گشادتر میشن، رابطه‌ها تنگ‌تر...

+ نوشته شده در 15:36 توسط راننده تاکسی.
دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388
...
آدم به تعداد کسایی که نگرانشن خوشبخته، همونقدر هم بدبخته...

+ نوشته شده در 9:33 توسط راننده تاکسی.
دوشنبه نوزدهم مرداد 1388
مطبوعات...
امیدوارم، قبل از اینکه بمیرم، روزی رو ببینم که تو فضایی صمیمی‌تر و با آزادی بیان بیشتر بتونیم همدیگه رو مسخره کنیم...

+ نوشته شده در 7:5 توسط راننده تاکسی.
یکشنبه یازدهم مرداد 1388
حتماً سخت شده نوشتن، تو این وضعیت که حتی مطمئن نیستی با کجات باید بنویسی...

+ نوشته شده در 17:3 توسط راننده تاکسی.
جمعه دوم مرداد 1388
این روزا...
با کسی برو بیرون که بتونه هم‌سلولی بهتری برات باشه...
+ نوشته شده در 22:39 توسط راننده تاکسی.
یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388
توطئه...
کنار هم خوابیدن بهونه بود، میخواستی ماگ منو دودر کنی...
+ نوشته شده در 0:51 توسط راننده تاکسی.
یکشنبه بیست و یکم تیر 1388
کمی‌ دورهمی‌تر...
- اه، بازم که این دستمال تواالتا تموم شده، مگه قرار نبود دیروز بخری ؟

- چقد غر می‌زنی، بیا، هنوز 30 صفحه آخر کافه جفری مونده، جواب میده...


پ.ن: مدیونید اگه فک کنید من برا این کتاب پول دادم یا حتی یک صفحشو خوندم.

+ نوشته شده در 12:0 توسط راننده تاکسی.
جمعه نوزدهم تیر 1388
...
مردم 88، مردمی که میجنگن بی اینکه هیچ جایی، هیچ کسی، یا حتی تو هیچ کتابی، چیزی بهشون وعده داده شده باشه...
+ نوشته شده در 23:51 توسط راننده تاکسی.
جمعه نوزدهم تیر 1388
کمادور شصت و چهار...
وقتی می‌رید بیرون یه سیم بلند که دو طرفش لخت شده همراتون داشته باشید، وقتی یکی خواست با باتوم برقی بهتون حمله کنه، یه طرف سیم لخت شده رو به باتومش اتصال بدید و طرف دیگشو به بدنش. این کار باعث ایجاد وصلت کوتاه بین شما و خونواده نامبرده میشه. من خودم دکترای برقمو تو استنفورد گرفتم و خوراکم اینجور ترفنداست. این کار لطمه‌های جبران‌ناپذیری به فرد باتوم به دست میزنه...

متاسفانه وقتی این ترفند رو باتوم معمولی امتحان شده، نتیجه معکوس داده...


پ.ن: نمی‌دونم این باتوم که بعضاً با ت دسته‌دار هم نوشته می‌شه، با اون baton نسبتی داره یا نه، ولی به نظر میاد معادل خارجی بیشتر مصارف آموزشی داشته باشه و خوبه که تو زبان ما تا حد ممکن به این کلمه دسته اضافه شه...

+ نوشته شده در 23:24 توسط راننده تاکسی.
شنبه ششم تیر 1388
مواظب خودت باش...
بلند می‌شم، پاهامو به اندازه عرض شونه‌هام باز می‌کنم، چند بار زانوهامو خم و راست می‌کنم تا از آمادگی جسمانیم اطمینان حاصل کنم، دست راستمو با زاویه سی و پنج درجه نسبت به پهلوم باز می‌کنم، با آرنجم زاویه صد و بیست درجه تشکیل می‌دم، با انگشتای دست راستم قوس گردن می‌سازم، آفتابه قرمز نیمه‌پری که دست چپمه رو یکم به سمت پایین خم می‌کنم و خودمو برا جواب دادن به اولین آدمی آماده می‌کنم که بگه :" این نیز بگذرد "
+ نوشته شده در 22:41 توسط راننده تاکسی.
سه شنبه دوم تیر 1388
...
قرار نبود اینجا بذارم این نوشته رو، بر می­دارمش تو کمتر از یه روز...
+ نوشته شده در 15:28 توسط راننده تاکسی.
چهارشنبه بیستم خرداد 1388
از انتخابات...
1. تو این دو هفته فک کنم هممون به این نتیجه رسیدیم که بزرگترین تفریح آدما، همین ریدن به همدیگست، یه تشکر گنده به حضرت آدم بخاطر شجاعتش تو خوردن سیب و پایه‌گذاری این مهارت بدهکاریم جمیعاً،اگه تو بهشت دلم برا یه‌چیز این دنیا تنگ شه همین مهارتیه که سالیان دراز براش زحمت کشیدم...


2. من به مهدی رای میدم، دیر گفتم که این چن میلیون نفری که اینجا رو میخونن یه‌دفه نظرشون برنگرده و موج سبز کلاً نخوابه و دشمن سواستفاده نکنه، اونایی که منتظر نظر من بودن حالا میتونن دستشونو از رو F5 بردارن...


3. از محسن، حسین و مهدی تشکر می‌کنم، بخاطر این چن روز که شاید حالا حالاها تکرار نشه...

+ نوشته شده در 22:49 توسط راننده تاکسی.
یکشنبه دهم خرداد 1388
از انتخابات...

هنوز بین کروبی و موسوی شک دارم، ولی خبرتون می‌کنم، نگران نباشید...

                                      

توضیح عکس: رای تا وقتی دستته رایه، تا بره تو صندوق و بیاد بیرون معلوم نیست چن نفر بهش میریD:نن...

+ نوشته شده در 21:10 توسط راننده تاکسی.
سه شنبه پنجم خرداد 1388
قهرمان...
رو دوش امیررضا که از قهرمانای سابق کشتی بود بالا و پایین می‌شد، مردم محل، از زن و مرد داد می‌زدن:"قهرمان دوسِت داریم". سرشو گرفت رو به آسمون و خدا رو شکر کرد، دستشو از ترس خوردن به خورشید پایین‌تر آورد. حلقه‌های گلو از گردنش درآورد و پرتشون کرد طرفِ جمعیت. یاد پدرش افتاد که همیشه مسخرش می‌کرد، دلش خواست مادرش زنده بود و این روزو می‌دید. یاد سختیایی افتاد که تو ماههای قبل کشیده بود تا امروز "قهرمان" صداش کنن. اشک تو چشاش جمع شد، آروم از رو دوش جمعیت اومد پایین، چهار گوشه منقل رو بوسید و به همه قول داد دیگه طرفش نره...
+ نوشته شده در 16:11 توسط راننده تاکسی.
سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388
تقصیر...
بله شما، شما هم بخاطر تزریق خون آلوده بچه‌دار شدین ؟
+ نوشته شده در 18:32 توسط راننده تاکسی.
سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388
سلام محمود...
شما رو نمی‌دونم ولی من اگه یه روزی بخوام برم رای بدم، به کسی رای میدم که بهونه بهتری برا بدبختیام باشه...
+ نوشته شده در 16:24 توسط راننده تاکسی.
پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388
صرفه‌جویی...
همین بغل‌مغلا نگه دار یکی‌دوتا ازین جارو بلندا بگیریم، دیگه خلال‌دندونامون داره تموم می‌شه...

+ نوشته شده در 8:58 توسط راننده تاکسی.
پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388
از نگرانی‌ها...
بدون اینکه کسی ببینه، تسبیحشو گرفت دستش، یه دور امن یجیبٌ زد، یه بار آیت‌الکرسی خوند، قرآنشو از تو کیفش در آورد و دخترشو از زیر قرآن سه بار رد کرد، یه بیست تومنی پاره‌پوره دور سر دخترش گردوند، پیشونی دخترشو بوسید و آروم تو گوشش گفت:"دیگه کسی نمیتونه چشمت کنه، تا این آهنگ تموم نشده، برو وسط برقص، باید پوز دخترعموی نیم‌وجبیتو حسابی بزنی"

+ نوشته شده در 10:15 توسط راننده تاکسی.
جمعه بیست و هشتم فروردین 1388
تیریپ...

The king of hearts is the only king without a mustache...

meebo

+ نوشته شده در 2:8 توسط راننده تاکسی.
سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388
قوانین کوچک...
مریمی گفته که یه سری از قانونای زندگیمو بنویسم، منم با توجه به اینکه زیاد آدم گندی نیستم، ضمن تشکر، یه سری از چیزایی که سعی می‌کنم رعایت کنمو تو ادامه مطلب نوشتم...
ادامه‌ی مطلب
+ نوشته شده در 17:30 توسط راننده تاکسی.
پنجشنبه ششم فروردین 1388
کلاه‌قرمزی...
"قبلاً دلم فقط برای گرسنه‌ها می‌سوخت، ولی حالا دلم برای اونایی که خیلی سیرن هم می‌سوزه"

پسرخاله

+ نوشته شده در 2:14 توسط راننده تاکسی.
دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387
کمبود ارزشها...
وی پس از بیان اینکه برای نامگذاری تعدادی از خیابانهای جدید با کمبود نام شهدا مواجه شده ایم، از اعزام تعدادی از جوانان به غزه خبر داد...
+ نوشته شده در 23:0 توسط راننده تاکسی.
چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387
علم و ادب...
علم و ادب تیم خوبیه و فک کنم یه سال هم نایب قهرمان لیگ فوتسال شده، ولی اینکه اسم یه تیم فوتسال رو بذارن "علم و ادب" مث این میمونه که سردر باشگاه منچستر یونایتد بنویسن: " اول درس، بعد ورزش "

+ نوشته شده در 21:52 توسط راننده تاکسی.
چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387
مصنوعی...
آقایون، خانوما، امروز مهمونا زیادن، لطف کنید اسماتونو رو عضوای مصنوعیتون بنویسین که اگه افتاد زیر دست و پا، با مال بقیه اشتباه نشه...

+ نوشته شده در 21:50 توسط راننده تاکسی.
سه شنبه سیزدهم اسفند 1387
تعویض جا...
اکبر آقا، اگه لطف میکنید و منو به غلامی خودتون پسند میکنید، دخترتونو ببرم برا کنیزی مادرم...

+ نوشته شده در 15:38 توسط راننده تاکسی.
یکشنبه یازدهم اسفند 1387
این آخریا غذا نمیخورد، حرفم نمیزد، از جاشم بلند نمیشد، فقط ما ها رو که میدید، میگفت به پسرم بگین یادش نره که نباید سن منو رو قبرم بنویسه، میگفت مردم که رد شن و سنمو ببینن، یه فاتحه هم نمیخونن، میگن این عمرشو کرده...

بیشتر که گیر میدادیم چرا چیزی نمیگی، میگفت آدم سنش هر چی بیشتر میشه سوراخ گلوش تنگ تر میشه، اون یکی سوراخش گشادتر...

این روزا حداقل چیزایی که مطمئنم ندارم، دل و دماغن، تصمیم گرفتم همه کلاغای دانشگاهو آب میوه مهمون کنم، هر جایی که اونا بگن...

+ نوشته شده در 20:12 توسط راننده تاکسی.
یکشنبه چهارم اسفند 1387
قهرمان...
من یه قهرمانم. تو کل زندگیم سعی کردم کسیو ناراحت نکنم. همه نگرانیم این بوده که آدما رو از خودشون ناامید نکنم. من یه قهرمانم. مثلاً وقتی چن تا دختر از کنارم رد میشن همه سعی خودمو میکنم که به همشون به یه اندازه نگاه کنم تا هیچ کدومشون فک نکنن از بقیه زشت ترن، حتی سعی میکنم به همه جاشون به یه اندازه نگاه کنم تا فک نکنن یه جاهاییشون مشکل داره و اونقدی که باید، مناسب نیست و نرن همه جاشونو عمل کنن. یا مثلاً وقتی دارم آدما رو مسخره میکنم همه سعیمو میکنم که دست رو نقطه ضعفاشون نذارم و به کلیات بسنده میکنم. وقتی دارم بهشون فحش میدم سعی میکنم تو فحشام از حیوونایی استفاده نکنم که واقعاً شبیهشون باشن. وقتی سر کرایه، دهن یکی از مسافرا رو با قفل فرمون سرویس میکنم، در انتها براش توضیح میدم که اگه قفل فرمونو نداشتم حتماً میتونسته ترتیبمو بده.

آره هر جور که نگاه کنیم من یه قهرمانم. انتظار ندارم عکسمو هر روز تو روزنامه ها ببینم یا اسمم بجای پتروس تو کتابا باشه، همه حرفم اینه که خوبه قدر قهرمانامونو امروز که هستن بدونیم تا فردا تاسف نخوریم که تو غفلت چه قهرماناییو از دست دادیم...

+ نوشته شده در 20:10 توسط راننده تاکسی.
چهارشنبه سی ام بهمن 1387
با مطالعه...
آره پسرم غصه نخور، داشتم میگفتم، همونطور که گابریل گارسیا مارکز تو وصیت نامش نوشته، هیچ کس لیاقت تو رو نداره و اون کسی که لیاقتتو داره، تو لیاقتشو نداری...

+ نوشته شده در 12:12 توسط راننده تاکسی.
یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387
اینجا...
نشد، همینجام، کم یا زیاد...
+ نوشته شده در 23:27 توسط راننده تاکسی.
شنبه بیست و سوم آذر 1387
اینجا هنوز همه چی نسبتاً مرتبه...
خوبی نوشته‌های کوتاه اینه که تا بیای تصمیم بگیری بخونیش یا نه، به آخرش می‌رسی. اگه بازم بخوام خلاصش کنم، چن تا از آدمای واقعی اینجا رو بلد شدن، پس قراره برم یه جا دیگه که خب معلوم نیس کی راش بندازم...

از همه اونایی که لطف میکردن و از راه‌های دور و نزدیک برام نامه میفرستادن ممنونم، شاید وقت نشد به خیلیاشون جواب بدم، شاید نشد خیلیاشونو تو برنامه بخونم، شاید خیلیاشون تو قرعه کشی برنده نشدن، ولی میخوام بدونید که همه چی کامپیوتری بود و تقلبی صورت نمی‌گرفت. از همه اونایی که ساعتها پرواز میکردن تا بیان همین دو سه خطی که هر چن روز یه بار می‌نوشتم رو بخونن تشکر می‌کنم، بچه‌های کره، استرالیا، برزیل، آرژانتین، منچستر یونایتد و بخصوص بچه های خونگرم و باصفای محله ازمیردران از شوروی سابق...

الکساندر یه جمله معروفی داره که میگه اشتباهات داوری جزئی از بازیه، منم میخوام در انتها بگم از آشنایی با بیشترتون تقریباً خوشحال شدم. امیدوارم اکثرتون روزای خوبی داشته باشید و اینا...

نسبتاً مخلصیم...

+ نوشته شده در 3:12 توسط راننده تاکسی.
شنبه بیست و سوم آذر 1387
...
یه وقتایی آدما بیشتر از اونکه احتیاج به کمک داشته باشن، احتیاج دارن ازشون کمک خواسته شه...

+ نوشته شده در 3:0 توسط راننده تاکسی.
شنبه بیست و سوم آذر 1387
عاشقانه...
کلیه سمت راست همه آدما رو می‌ریختم زیر پاهات اگه فقط یه بار دیگه، کلیه سمت راستت سرما می‌خورد...
+ نوشته شده در 2:59 توسط راننده تاکسی.
جمعه پانزدهم آذر 1387
دالتون ها...
بابا از چین کلی تا short آورده، از همینایی که هرچی این شهرو بگیریو بری بالاتر، مارکش بیشتر از زیر شلوارا معلوم میشه، انگار تو این مدت که نبوده یادش رفته چقد شماها نیستین...
چن وقته اینا رو دوتا دوتا و سه تا سه تا میپوشم تا جاتونو یه جورایی پر کرده باشم...
+ نوشته شده در 21:48 توسط راننده تاکسی.
دوشنبه یازدهم آذر 1387
اینم هست...
این دخترمم هست، تو شناسنامه پنجاه و نهه، ولی شصت و سه صداش میکنیم...
+ نوشته شده در 2:27 توسط راننده تاکسی.
یکشنبه سوم آذر 1387
بوم...
وقتی کوچیکی، حتی اگه شAشتو بگی، آدمای دور و برت برات جایزه میخرن، تشویقت میکنن و حتی ازت قهرمان میسازن، ولی وقتی ازشون بزرگتر شدی، هر چقدم شAشتو نگه داری و قهرمان باشی و براشون جایزه بخری، بازم تا جایی که بتونن به سر تا پات میشAشن...
من اگه جات بودم اون هیکلای ردیفو تو تیم فوتبال زنان آمریکا ول نمیکردم بیام برا چارتا مودار تر از خودم از فرهنگ حرف بزنم...
میشنوی چی میگم افشین ؟
+ نوشته شده در 3:2 توسط راننده تاکسی.
یکشنبه سوم آذر 1387
دلخوشی...
وقتی خانوم تپل چادری کمیته بهش گیر داد، یه لحظه تو فکر فرو رفت، اومد جلو، چادر خانومه رو از صورتش زد کنار تا بتونه صاحب اون دماغ رو بشناسه، بغلش کرد، وقتی داشت از خوشحالی اشک میریخت بهش گفت بعد اون حادثه هیچوقت فک نمیکرده بتونه موفق به تحریک کسی بشه...
+ نوشته شده در 2:58 توسط راننده تاکسی.