پ.ن: به سفارش علی مسکالین
پ.ن: توییترمو پاک کردم، چن تاشو میذارم اینجا
پ.ن: اولین کامپیوتری که خریده بودیم، هر وقت میخواستم باهاش تایپ کنم کلی استرس داشتم که تا حرف بعدی رو پیدا میکنم یه وقت نره رو اسکرین سیور. اینجا هم حالا اینجوری شده، انقد فاصله افتاده بین پستام که هربار یه چیزی مینویسم یکی دو نفر میان تبریک میگن که برگشتم. اینم قبلاْ تو توییتر نوشته بودم...
پ.ن: یه جایی نوشته بود اونایی که میگن گذشته رو نمیشه عوض کرد هنوز خاطره ننوشتن...
- جان ؟
- چقد میگیری بیخیال ازدواج با دخترم شی ؟
- نفرمایید، قابل شمارو نداره
- نه خواهش میکنم، به هر حال شما هم وقت گذاشتین
- پنج و هفتصد
- بفرمایید
- قربان شما، خدا نگهدار
- خدا نگهدار
پ.ن: تو که اول و آخر مال مایی، روزهارو میدونم شبا کجایی ؟
پ.ن: چسنالههای مارو به عظمت و بزرگی نالهها و دغدغههاتون ببخشید...
سوره منتشر نشده ابابیل/ آیه سیزده
- اه بدبخت شدیم، هیچی همرام نیست، فک کنم دیگه کار از کار گذشته
- بیا، این لپتاپو بذار رو پات، امروز تلوزیون میگفت از بارداری جلوگیری میکنه
اگه قرار بود آدم به چیزی تبدیل شه که بهش فک میکنه، من تو یه ماه اخیر حتماْ به صینههای درشت و خستهی یه بازیگر موفق آمریکایی تبدیل میشدم، شایدم یه ظرف پر زیتونپرورده...
- ای بابا، یهو بگو ما حرف نزنیم دیگه...